تبليغاتX
«مريم السادات صائم كاشاني»

«مريم السادات صائم كاشاني»

اشعار و دلنوشته ها

ماه خون

باز هم ماه اشک و خون باز هم ماه فریاد و سکوت و باز هم ماه پیروزی خون بر شمشیر کفر و استبداد و ظلم و نفرت از راه رسید.

دوباره چشم ها خون می گریند و دست ها بر سینه ها می کوبند تا بغض همیشگیشان را با نوای جانسوز (یا حسین) به گوش عالم و عالمیان برسانند.

باز این چه شورش است که در خلق عالم است

باز این چه نوحه و چه عزا و چه ماتم است؟ ...

 

با دو رباعی پیشکش به سردار تشنه لب دشت نینوا حضرت ابوالفضل العباس (ع) نگاه نازنینتان را می نوازم:

 

دستان تو وقتی که چکید از دستت

انگار که (فزت رب) دمید از دستت

آقا صد و سی و سه غزل قربان

هر قطره ی آبی که چکید از دستت

***

وقتی که دلت دل به نگاه شط زد

دستان تو مشق تشنگی را خط زد

خورشید نگاهت از نفس تا افتاد

شب پشت سکوت خیمه ها بر بط زد

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 15 آذر1389ساعت 22:42  توسط «مريم السادات صائم كاشاني»  | 

فرشته ی آب

پیشکش به بانوی آب و آیینه «حضرت مرضیه ی مطهره»

فرشته ی آب

 

زمان شبیه تو پیدا نمی کند هرگز

کسی به جز تو به دل جا نمی کند هرگز

سپیدبانوی شب های شهرِ پیغمبر!

سحر بدون تو لب وا نمی کند هرگز

کمر به کینِ تو بستند شب دلان آن روز

که موجِ حادثه پروا نمی کند هرگز

چه جاودانه چراغِ غمت فروزان بود

غمی که خاطره حاشا نمی کند هرگز

شروعِ سبز در آغازِ هر غزل بودی

و اشک بی تو مُدارا نمی کند هرگز

و زخمِ حادثه را جز فُراتِ چشمانت

کسی به اشک مُداوا نمی کند هرگز

چه آمده ست تو را بر سر  ای فرشته ی آب!

که آب بی تو دلی وا نمی کند هرگز

و مریمِ سخنم بی نگاهت ای بانو!

هوای معبدِ عیسا نمی کند هرگز

تو دختِ پاکِ نبی بودی ای غمت والا

زمان شبیهِ تو پیدا نمی کند هرگز

+ نوشته شده در  پنجشنبه 27 آبان1389ساعت 20:0  توسط «مريم السادات صائم كاشاني»  | 

شبیه هیچ دستی نیست

«پیشکش به نگاه مقدس مردی که دستانش سایبان همه ی مهربانی هاست»

 

شبیه هیچ دستی نیست

 

و دستم می رسد بر دامنت، یعنی کبوترها:

بیفشانند بر دستِ صبورت روز و شب پرها

و بغضی در گلوی نقطه چین ها تا ابد باقی ست

که دستی نیست تا واژه، بریزد پای دفترها

غزل حس می کند وقتی عطش می ریخت از دستت

چه حالی داشت چشمت در عبور از چشمِ دخترها

و شاعر رج به رج ریشه به دورِ واژه می پیچید

و با تارِ غزل می بافت خط به خط کبوترها

و با سمفونی آرامِ دستانِ اهوراییت

به صف می شد لبانِ خشک و اشکِ چشمِ اخترها

شبیه هیچ دستی نیست دستانِ عطش نوشت

و این یعنی که تشنه بر نمی گردند پیکرها

و نفرین بر کمانِ زهرآلودِ شب آویزان

که تیری را رها کردند سوی اوجِ باورها

تو دستت را سپردی بر تن تفتیده ی شن ها

و بالا رفت تا اوج ملائک، سر به سر، سرها

 مریم السادات صائم کاشانی

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 18 مهر1389ساعت 23:6  توسط «مريم السادات صائم كاشاني»  | 

لحظه ی دیدار

لحظه ی دیدار

 

یک روز من تمامِ غزل های دفترم

را با نگاهِ سبزِ تو پیوند می دهم

آن گاه با لبانِ ترک خورده ی دلم

هر بیت را به پاسِ لبت، قند می دهم

 

یک روز با کبوترِ نارنجی ات مرا

گِردِ ضریحِ پاکِ نفس هات می بری

و آنگاه گریه های مرا تا شوم رها

با یک سبد شقایق و آلاله می خری

 

یک روز از سکوتِ زمان، خسته می شوم

پَر می کشم به سوی هیاهوی روزگار

با مصرعی ز جنسِ غزل، تازه می شوم

لبریز از ترانه و سرشار از بهار

 

یک روز واژه واژه به تاراج می برم

حسّ ِ سپیدِ شاپرکِ فصلِ صبح را

وقتی که از طلوعِ طلاییت پُر شدم

می خوانم از تبسمِ اوجِ پگاه تا ...

 

من زاده ی خدای غزل های تازه ام

با من بیا به خانه ی خورشیدها رویم

آن جا به پاسِ مقدمِ فرخنده ی شما

لبریز از نجابتِ سیبِ خدا شویم

 

حالا به پاسِ لحظه ی دیدار می چکم

از حسّ ِ سرخِ دانه ی تسبیحِ یک غزل

با لهجه ی سپیدترین شاعرِ کویر

می گویم از شکوهِ حضورت، بغل بغل

 

یک روز با چکامه ی مهتابِ مهربان

در پلکِ آسمانیِ باران، خلاصه شو

با مطلعی به پاکی ِگلبرگ های صبح

ای نوبهارِ خاطره! از پیشِ من مرو

             مریم السادات صائم کاشانی    

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 31 شهریور1389ساعت 19:2  توسط «مريم السادات صائم كاشاني»  | 

با یادِ چشمت

با یادِ چشمت

 

طاقت ندارم طاقتت را سر بیارم

عمری نمانده تا دلی دیگر بیارم

این روزها شاعر شدن کارِ کمی نیست

شاعر شدم با هر غزل، دلبر بیارم

چشمک به چشمک، لب به لب، گیسو به گیسو

با یادِ چشمت، عشق از کوثر بیارم

پایانِ من باشد، تو پایانی نداری

آغازها را با تو  باز از سر بیارم

نامِ تو از نامِ خدا یک پلّه کم تر

کافر نخواهم شد که والاتر بیارم

دستم بگیر آقا! نگاهت را به من ده

مگذار دیگر سینه ای پَرپَر بیارم!

 

مریم السادات صائم کاشانی

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 25 شهریور1389ساعت 20:20  توسط «مريم السادات صائم كاشاني»  | 

*برای خلیج همیشه فارس*

*برای خلیج همیشه فارس*

شرقی ترین اعجاز

 

دریا به دریا چشم هایم موج می زد

بر روی امواج خلیجِ گونه هایت

زیباتر از گل سنگ های ریزِ ساحل

آبی تر از رقص زلالِ پونه هایت

 

این آبیِ بی انتها، مرزی ندارد

ژرفای قلبش، ترجمانِ آسمان است

در جاریِ احساسِ پاکش، چشمه چشمه

غوغای پُر شورِ اهورایی روان است

 

این سرزمین نامش گِره خورده به نامت

تو افتخارِ هر زمین و هر زمانی

از عمقِ تو خونِ سیاوش می تراود

ای آبیت سرخ از طلای مهربانی

 

ایرانِ من! قدّیسِ من! ای سرزمینم

تو مادرِ این آبیِ بی انتهایی

آغوشِ گرمت، بسترِ امواجِ دل ها

شرقی ترین اعجازِ چشمانِ خدایی

 

من می سپارم نامِ پاکت را به فردا

تا سر زند آوای ژرفت تا به ناهید

حک می کنم بر وسعتِ دیوانِ تاریخ

نامِ خلیجِ فارس، ای هستیِ جاوید!

مریم السادات صائم کاشانی

تیر ماه 1389

+ نوشته شده در  دوشنبه 25 مرداد1389ساعت 13:59  توسط «مريم السادات صائم كاشاني»  | 

... به احترام شما

به پیشگاه مهربان حضرت سلطان علی بن امام محمد باقر (علیه السلام)

 

... به احترام شما

 

 به سویتان که سرازیر می شوم انگار

 تمامِ روح و تنم بوی کربلا دارد

 

هوای برکه ی چشمانِ آفتابیتان

 شمیمِ عشق از آیینه ی خدا دارد

 

 و زیرِ گنبدِ چشمانِ آسمانیتان

 نمازِ شعر به جای آورم برای دلت

 

رکوعِ قافیه هایم به احترامِ شما

 و سجده های ردیفم به اقتدای دلت

 

 به بارگاهِ نگاهت که ردّ ِ پای خداست

 قنوتِ قامتِ آیینه ها چه رؤیایی ست

 

و عشق می شود اینجا دوباره قربانت

 به معبدی که تو هستی، خدا تماشایی ست

 

 مریم السادات صائم کاشانی

 

+ نوشته شده در  جمعه 7 خرداد1389ساعت 1:23  توسط «مريم السادات صائم كاشاني»  | 

عزیزِ دل، پدرم!

 

«پیشکش به نازنین پدرم که تمام هستی ام را در خود خلاصه کرده است»

 

عزیزِ دل، پدرم!

 

شبیهِ تو به تمامیِ کهکشان ها نیست

کسی عزیزتر از تو به کلّ ِ دنیا نیست

همیشه تا به ابد زیرِ دِینِ چشمِ تو ام

نگاهِ ژرف و عمیقی که مثلش اینجا نیست

مرا ببخش اگر در کلامِ من نقصی ست

مثالِ شعرِ تو تا مرزِ بی کران ها نیست

مرا ببخش اگر تو خطابتان کردم

صمیم تر ز تو بعد از خدای یکتا نیست

عزیزِ دل، پدرم، نازنینِ من، عشقم

شبیه تو به تمامیِ کهکشان ها نیست

 

مریم السادات صائم کاشانی

اول دی ماه 1388

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 7 اردیبهشت1389ساعت 21:23  توسط «مريم السادات صائم كاشاني»  | 

برگرد ای نجیب ترین منجی!

 

برگرد ای نجیب ترین منجی!

 

 

هر شب حدودِ ساعتِ دلتنگی

در اوجِ موجِ ثانیه هایی گنگ

حس می کنم نگاهِ قشنگت را

در وسعتِ سکوتِ غریبِ تُنگ

حالا من و سپیدی این کاغذ

حالا تو و سیاهی این دنیا

ای مردِ سبزپوشِ زلال اندیش!

برگرد از دریچه ی فرداها

 

دیگر نفس گلوی قلم را هم _

مثل گلوی سرخِ زمان بسته است

دیگر زمین بدونِ قدم هایت

تا مرزِ رازِ حادثه ها خسته است

 

برگرد ای نجیب ترین منجی!

برگرد تا همیشه بمان با من

برگرد و با شکوهِ نفس هایت

بغضِ غریبِ آینه را بشکن

 

مریم السادات صائم کاشانی

پنجم اسفند ماه 1388

مصادف با آغاز امامت حضرت قائم عشق (عج)

+ نوشته شده در  چهارشنبه 5 اسفند1388ساعت 20:2  توسط «مريم السادات صائم كاشاني»  | 

تُنگِ دلتنگی

            به پاسِ تقارن یلدا با محرم

                    تُنگِ دلتنگی

 

 

امشب دلِ یلدایی ام، تا صبح، بارانی است
  

انگار بغضی آتشین، در سینه جا کرده است

انگار رستاخیزِ احساس و دل و اشک است

که این چنین خود را به دشتِ غم رها کرده است


 

امشب به جاي شاهنامه، محتشم خوانم

از پهلوانان و سبکبالانِ غم خوانم

امشب برای خاطرِ خاتونِ رؤیاها

از بی قراری های طفلی در حرم خوانم

 

امشب انارِ سرخِ دل، سرخی نخواهد داشت

وقتی که هفتاد و دو گل را سرخ تن بیند

وقتی که دستِ باغبان حس کرد شبنم را

طاقت نخواهد داشت سیب از شاخه برچیند

 

امشب درونِ سفره هامان تُنگِ دلتنگی ست

آجیل هامان، راویِ شن های خونین است

حجمِ سبدهای بلورینِ نفَس هامان

از ناله هایی سرخ و آهی زرد، سنگین است

 

امشب غزل تن پوشی از احساس پوشیده ست

احساسی از جنسِ شب و بغضِ گلوگیرش

امشب دو بیتی در دو بیتی اشک می جوشد

تا تَر کند لب های خشکِ از عطش سیرش


 

امشب بلورِ سینه ی شاعر، ترک خورده ست

انگار می ریزند بر دوشش سکوتی سرد

انگار از بین خطوطِ ساده ی شعرش

آرام رد می شد نگاهِ خسته ی یک مرد

 

امشب برای دل، دگر شعری نخواهم گفت

حافظ! بیاور باده، تا از سر وضو گیرم

با رازِ نی ها و سماع و سازِ مولانا

قامت ببندم، سر فرود آرم، وَ یا گیرم ۱

 

در معبدِ چشمش دوباره معتکف هستم

بغضِ غزل را تا ابد، تفسیر خواهم کرد

خواهم سرود از نیزه های شهرِ دلتنگی

نامِ امامِ عشق را تحریر خواهم کرد

 

  مریم السادات صائم کاشانی

           30/9/1388



۱. فرض کنم.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 30 آذر1388ساعت 23:55  توسط «مريم السادات صائم كاشاني»  | 

باغ ستاره

باغ ستاره

 

از باغِ ستاره جامِ مهتاب بیار

                    انگور بیار و باده ی ناب بیار

 

هر لحظه به دیدارِ رُخت تشنه ترم

                    از کوثرِ عشق، جرعه ای آب بیار

 

+ نوشته شده در  جمعه 15 آبان1388ساعت 2:51  توسط «مريم السادات صائم كاشاني»  | 

شهر آفتاب

 شهر آفتاب

 

آیینه ی شهرِ آفتابم امشب

                    در جامِ ستاره، ماهتابم امشب

 

با نرگسِ عاشقش، قراری بستم

                    یعنی که خرابِ آن خرابم امشب

 

+ نوشته شده در  جمعه 15 آبان1388ساعت 2:51  توسط «مريم السادات صائم كاشاني»  | 

کوچه ی خورشید

کوچه ی خورشید

 

از مصرِ صفا، عزیزِ دل ها بازآ

                    با حنجره ی حضورِ زهرا بازآ

 

از کوچه ی خورشید بیاور جامی

                    در باورِ عشق، با مسیحا بازآ

 

+ نوشته شده در  جمعه 15 آبان1388ساعت 2:50  توسط «مريم السادات صائم كاشاني»  | 

قاب لحظه ها

و تقدیم غزلی که از زبان همسر شهید سروده ام:

 

«قاب لحظه ها»

 

يك پلّه مانده بود كه تو ما شوي مرا

و در نگاهِ خاطره معنا شوي مرا

 

يك پله مانده بود كه تصوير عشقمان

در قابِ لحظه ها به تماشا شوي مرا

 

من از دلت چكيدم و تو ساده پَر زدي

هم حس يك پرنده رها تا شوي مرا

 

حالا كه نبضِ سبزِ نگاهت نمي تپد

آبي ترين بهانه ي فردا شوي مرا (؟)

 

اي قاصدك كه بي تو اسيرم در اين قفس

يك پله مانده بود كه تو ما شوي مرا

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 8 آبان1387ساعت 13:44  توسط «مريم السادات صائم كاشاني»  | 

قسم به عشق

 

قسم به عشق

 

 

من از حوالي يك كهكشان غزل هستم

ولي ز بند قوافي در اين غزل رستم

من از حوالي چشمانِ صبح مي آيم

كه بر رُخِ غزلِ انتظار يخ بستم

سكوتِ پنجره ي آسمانِ باور را

به يادِ حنجره هاي شكسته بشكستم

دلي كه دستِ تو دادم، دگر مرا دل نيست

هنوز مي دهد اين طفل، كارها دستم

به آبشارِ دو زلفت بگو قرار بگير

قسم به عشق كه در دامِ عشق پابستم

هنوز مست و خرابم در اين شراب سرا

هنوز جامِ نگاهِ تو هست در دستم

ز مريمِ غزلم صد مسيح، رقصان است

به معبدي كه تو هستي، هنوز من هستم

 

مريم السادات صائم كاشاني

تابستان 1387

 

+ نوشته شده در  شنبه 5 مرداد1387ساعت 15:10  توسط «مريم السادات صائم كاشاني»  | 

قسم به زلفِ غزل ...

قسم به زلفِ غزل ...

 

 

ز چلچراغِ غزل، كوچه ها چراغاني است

و عشق مثلِ شترهاي عيدِ قرباني است

بيا كه جار زند دل تمامِ نام تو را

قسم به زلفِ غزل، آخرِ پريشاني است

دوباره كوچه ي خورشيد پُر شد از مهشيد

به جشنواره ي چشمت، ستاره مهماني است

غزل به سبكِ عراقي سروده ام، هرچند

غزالِ عاطفه نوشم، غزالِ كاشاني است

غزل ز خطه ي سهراب باز مي جوشد

و باز درب عطا هست و دل چراغاني است

و باز بوي گلستانه مي دهد شعرم

و اردهالِ غزل تا چنار، باراني است

و مريمِ غزلِ من، دوباره مي خندد

و روزه دارِ غزل را غزالِ عرفاني است

 

 

مريم السادات صائم كاشاني

          بهار 1387

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 17 تیر1387ساعت 2:20  توسط «مريم السادات صائم كاشاني»  | 

ناز تو و عشق من

 

بود ز نرگس تُهي، چشمِ فسون سازِ تو

 

ساغرت افسانه شد، رفت كجا نازِ تو؟

 

دست بلورينِ اشك، رفت در آغوشِ چشم

 

اين همه دلدادگي، آينه ي رازِ تو

 

ناز مكن اين همه با دلِ شيداييم

 

بوقلمون است مگر، دلبركم غازِ تو؟!

 

خواستم اوّل كنم از تو نهان رازِ خويش

 

ليك امان از تو و ديده ي غمّازِ تو

 

مصرعِ ابروي تو، قافيه پردازِ دل

 

ناز تو و عشقِ من، سوز و من سازِ تو

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 2 خرداد1387ساعت 20:55  توسط «مريم السادات صائم كاشاني»  | 

مگذار بالاي تو را از من بگيرند

«به پیشگاه والای حضرت قائم عشق»

مگذار بالاي تو را از من بگيرند

 

ترسم كه بالاي تو را از من بگيرند

شور تمناي تو را از من بگيرند

ترسم نيايي آن قدر تا شب تباران

گلخند زيباي تو را از من بگيرند

شادم به غوغاي سكوت آباد باور

ترسم كه غوغاي تو را از من بگيرند

دل نغمه ساز ندبه ي عشق است و احساس

زاغان غم، ناي تو را از من بگيرند

اي آخرين گلخند هستي، خارخويان

مگذار بالاي تو را از من بگيرند

 

مريم السادات صائم كاشاني

+ نوشته شده در  یکشنبه 29 اردیبهشت1387ساعت 10:47  توسط «مريم السادات صائم كاشاني»  | 

چه آهوانه به سويت شتافتم از شوق

چه آهوانه به سويت شتافتم از شوق

 

به فصل آينه ها، اشك ارغوان جاري ست

و در طلوعِ غزل، يادِ عشق، گلناري ست

به زخمه اي كه به تارِ دلم زدي امروز

چه گويمت كه بر اين زخمه، زخم ها كاري ست

چه آهوانه به سويت شتافتم از شوق

بگير دستِ اميدم كه موسمِ ياري ست

شكسته ام چو طلسمي به پاي فولادت

كه كارِ پنجره اينجا هميشه دلداري ست

كبوترانه ز اوجِ سپيده مي آيم

نويدِ عاطفه بر عاشقان، سبكباري ست

به زرفشاني خورشيد مي برم حسرت

كه هر پگاه در ايوانت اينچنين ساري ست

گِره زدم دلِ خود بر ضريح زرتابت

كه از ضريحِ طلايت، طلوعِ جان جاري ست

و مريم سخنم واژه واژه عيسايي ست

و در بهشتِ دلم موسم غزل كاري ست

 

مريم السادات صائم كاشاني

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 9 اردیبهشت1387ساعت 16:13  توسط «مريم السادات صائم كاشاني»  | 

آید نوای قافله ی عاشقان به گوش ...

 

 

چون خشمِ چشمِ صاعقه گریان نمی شوم

جز در بهارِ عاطفه، باران نمی شوم

در سیلگاهِ حادثه هستم بسان کوه

در بغض گاهِ خاطره، پنهان نمی شوم

باور مکن به عرصه ی احساس عاقبت

توفنده تر ز توسنِ توفان نمی شوم

آیینه دارِ عاطفه گشتم تمامِ عمر

دور از فروغِ چشمه ی احسان نمی شوم

چون زلفِ یار گرچه پریشان و درهمم

اما چو موج، سر به گریبان نمی شوم

در انتهای فاصله، گندم نمی خورم

تسلیمِ حرف و حیله ی شیطان نمی شوم

باشد مصافِ خنجر و حنجر به دشتِ عشق

چون لاله داغدارم و خندان نمی شوم

میلادِ سرخ، ساحت سبز ترانه هاست

جز نغمه خوانِ نیزه و قرآن نمی شوم

آید نوای قافله ی عاشقان به گوش

غافل ز داغِ لاله ی حرمان نمی شوم

مریم صفت به معبد آیینه ام مقیم

دور از جلال و جلوه ی جانان نمی شوم

 

مریم السادات صائم کاشانی

+ نوشته شده در  سه شنبه 9 بهمن1386ساعت 22:17  توسط «مريم السادات صائم كاشاني»  | 

به پيشگاه والاي هم زبان آسمانيم «قرآن»

«تو را خوانم كه تنها نغمه ي موزونِ عرفاني»

 

  

كلامت جانِ هستي را نوازش داد.  

و از گلنغمه هايت آفرينش دلربا گرديد.

وزين خوش تر مرا؛

كز كودكي گوشم به آهنگِ كلامت آشنا گرديد.

مرا گلنغمه هاي آسماني،

آسمان در آسمان نور و طراوت داد.

به يادم هست آن روزي كه بودم كودكي مشتاق؛

پدر مي گفت بهرم قصه هاي نابِ فرقان را.

ز نوح و كشتي توفانيش با من سخن مي گفت.

و گاهي داستانِ مريمِ پاك و مقدس را.

و گاهي با كنايت از زليخا نكته هاي آشنايي را؛

فروغ دلربايي را.

و از زندانِ يوسف، چاهِ كنعان، چشم هايش اشك ريزان بود.

و گاهي در قنوتش، (كوثرِ) احساس، پنهان بود.

و از (لاتقنطو) نبضِ اميدش، غرق در بحرِ سعادت بود.

و جامِ جانِ او لبريز از نورِ كرامت بود.

ز (الله الصّمد)، اي بي نيازِ مهربان! آيينه ي شوقم،

فروغِ جاوداني يافت.

ز حسِ بودنت صدها نشاني يافت.

و اي جانان من! آنك تو را در آشكارا، گو نهاني يافت.

لبان شُكرپيماي پدر را روز و شب، گلواژه ي هو بود.

و دانستم هزاران نكته ي باريك تر اين جا، ز يك مو بود.

و از سجاده ي مادربزرگم خوب دانستم

اثرها از تو اي آرامِ جان هر جا و هر سو بود.

و در چادر نمازِ آبيش، يادِ تو جاري بود.

و نورِ مهرِ تو از چشمه ي چشمان او پيوسته ساري بود.

تو را خوانم كه تنها نغمه ي موزونِ عرفاني.

به تارِ عشق من مضرابِ احساسي.

فروغستانِ جانم را زلالِ عشق و ايماني.

تو را از جان و از دل پاس مي دارم.

بلي، از كودكي با نغمه ي مهرِ تو خو كردم.

و از آياتِ مهرت كسبِ نور و ابرو كردم.

تو را آري تو را تنها به شهرِ آرزوها جستجو كردم.

 

مريم السادات صائم كاشاني

معاونت فرهنگي انجمن ادبي سخن كاشان

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 28 دی1386ساعت 21:36  توسط «مريم السادات صائم كاشاني»  | 

یک کلیپ هدیه ماه محرم به شما

+ نوشته شده در  پنجشنبه 20 دی1386ساعت 21:22  توسط «مريم السادات صائم كاشاني»  | 

حسین و دیگر هیچ

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 20 دی1386ساعت 21:20  توسط «مريم السادات صائم كاشاني»  | 

12 بند محتشم کاشانی

۱۲بند محتشم کاشانی

بند اول:

 

باز اين چه شورش است، كه در خلق عالم است        باز اين چه نوحه و ، چه عزا و ، چه ماتم است؟

باز اين چه رستخيز عظيمست، كز زمين                    بي نفخ صور، خاسته تا عرش اعظم است

اين صبح تيره، باز دميده از كجا ، كزو                          كار جهان و ، وضع جهان، جمله درهم است

گويا طلوع ميكند از مغرب ، آفتاب                              كآشوب ، در تمامي ذرات عالم است

گر خوانمش قيامت دنيا، بعيد نيست                         اين رستخيز عام، كه نامش محرم است

در بارگاه قدس، كه جام ملال نيست                          سرهاي قدسيان، همه بر زانوي غم است

جن و ملك، بر آدميان، نوحه مي كنند                        گويا عزاي اشرف اولاد آدم است

خورشيد آسمان و زمين ، نور مشرقين                      پرورده ي كنار رسول خدا، حسين


                                                     بند دوم:

كشتي شكست خورده طوفان كربلا                         در خاك و خون طپيده ي ميدان كربلا

گر چشم روزگار بر او فاش مي گريست                     خون مي گذشت از سر ايوان كربلا

نگرفت دست دهر گلابي به غير اشك                        زان گل كه شد شكفته به بستان كربلا

از آب هم مضايقه كردند كوفيان                                خوش داشتند حرمت مهمان كربلا

بودند ديو و در، همه سيراب و مي مكيد                    خاتم، ز قحط آب، سليمان كربلا

زان تشنگان، هنوز به عيوق مي رسد                       فرياد العطش ز بيابان كربلا

آه از دمي كه لشگر اعدا، نكرده شرم                         كردند ، رو بخيمه سلطان كربلا

آندم فلك بر آتش غيرت سپند شد                            كز خوف خصم در حرم افغان بلند شد

 

بند سوم:

كاش آنزمان، سرادق گردون، نگون شدي                   وين خرگه بلند ستون، بيستون شدي

كاش آنزمان در آمدي، از كوه تا بكوه                         سيل سيه كه روي زمين، نيلگون شدي

كاش آنزمان ز آه جهانسوز اهلبيت                           يك شعله، برق خرمن گردون دون شدي

كاش آنزمان كه اين حركت كرد آسمان                       سيماب وار، گوي بي سكون شدي

كاش آنزمان كه پيكر او شد درون خاك                       جان جهانيان، همه از تن، برون شدي

كاش آنزمان كه كشتي آل عبا، شكست                   عالم تمام، غرقه ي درياي خون شدي

آن انتقام گر نفتادي، بروز حشر                               با اين عمل، معامله ي دهر چون شدي

آل نبي (ص) ، چو دست تظلم بر آورند                      اركان عرش ار، به تلاطم درآورند

 

       بند چهارم:

بر خوان غم، چو عالميان را صلا زدند                        اول صلا به سلسله ي انبيا زدند

نوبت به اوليا چو رسيد، آسمان طپيد                       زان ضربتي كه بر سر شير خدا زدند

آن در كه جبرئيل امين بود خادمش                           اهل ستم به پهلوي خير نساء زدند

بس آتش ز اخگر الماس ريزه ها                               افروختند و در حسن مجتبا زدند

وانگه سرادقي كه ملك محرمش نبود                        كندند از مد ينه و در كربلا زدند

وز تيشه ي ستيزه در آن دشت، كوفيان                    بس نخلها ز گلشن آل عبا زدند

پس ضربتي كز آن جگر مصطفي دريد                        بر حلق تشنه ي خلف مرتضا زدند

اهل حرم، دريده گريبان، گشوده موي                       فرياد بر در حرم كبريا زدند

روح الامين نهاده بزانو سر حجاب                             تاريك شد ز ديدن آن چشم آفتاب

 

بند پنجم

چون خون زحلق تشنه او ، بر زمين رسيد                 جوش از زمين ، به ذروه ي عرش برين رسيد

نزديك شد ، كه خانه ي ايمان شود خراب                   از بس شكستها ، كه به اركان دين رسيد

نخل بلند او چه خسان ، بر زمين زدند                       طوفان به آسمان ، ز غبار زمين رسيد

باد، آن غبار چون به مزار نبي رساند                         گرد از مدينه ، بر فلك هفتمين رسيد

يكباره جامه، در خم گردون، به نيل زد                        چون اين خبر به عيسي گردون نشين رسيد

پر شد فلك ز غلغله چون نوبت خروش                        از انبيا به حضرت روح الامين رسيد

كرد اين خيال، وهم غلط كار، كان غبار                       تا دامن جلال جهان آفرين، رسيد

هست از ملال، گر چه بري، ذات الجلال                      او در دلست و، هيچ دلي ، نيست بي ملال

 

بند ششم:

ترسم، جزاي قاتل او چون رقم زنند                           يكباره بر جريده ي رحمت قلم زنند

ترسم كزين گناه، شفيعان روز حشر                         دارند شرم، كز گنه خلق دم زنند

دست عتاب حق بدر آيد ز آستين                            چون اهلبيت دست در اهل ستم زنند

آه از دمي ، كه با كفن خون چكان ز خاك                   آل علي (ع) چو شعله ي آتش علم زنند

فرياد از آن زمان كه جوانان اهلبيت                           گلگون كفن به عرصه ي محشر قدم زنند

جمعي كه زد بهم صفشان شور كربلا                       در حشر صف زنان صف محشر بهم زنند

از صاحب حرم چه توقع كنند بار                               آن ناكسان كه تيغ به صيد حرم زنند

پس بر سنان كند سري را كه جبرئيل                       شويد غبار گيسويش از آب سلسبيل

 

بند هفتم

روزيكه، شد به نيزه ، سر آن بزرگوار                          خورشيد ، سر برهنه بر آمد‌ ، ز كوهسار

موجي به جنبش آمد و، برخاست كوه كوه                 ابري ببارش آمد و، بگريست زار زار

گفتي تمام زلزله شد، خاك مطمئن                          گفتي فتاد، از حركت چرخ بي قرار

عرش آنزمان بلرزه در آمد، كه چرخ پير                       افتاد در گمان، كه قيامت ، شد آشكار

آن خيمه اي كه، گيسوي حورش، طناب بود               شد سرنگون ، ز باد مخالف ، حباب وار

قومي كه پاس محملشان، جبرئيل داشت                 گشتند ، بي عماري و محمل، شتر سوار

با آنكه سر زد آن عمل، از امت نبي                          روح الامين، ز روي نبي گشت، شرمسار

وانگه ز كوفه خيل الم رو بشام كرد                           آنسان كه عقل گفت، قيامت قيام كرد

 

بند هشتم:

بر حربگاه، چون ره آن كاروان فتاد                             شور نشور واهمه را در گمان فتاد

هم بانگ نوحه، غلغله در شش جهت ، فكند             هم گريه، در ملايك هفت آسمان فتاد

هر جا كه بود آهوئي، از دشت پا كشيد                    هر جا كه بود طايري، از آشيان فتاد

شد وحشتي، كه شور قيامت زياد، رفت                   چون چشم اهلبيت، بر آن كشتگان فتاد

هر چند بر تن شهدا چشم ، كار كرد                         بر زخم هاي كاري تيغ و سنان ، فتاد

ناگاه چشم دختر زهرا، در آن ميان                           بر پيكر شريف امام زمان فتاد

بي اختيار نعره ي ( هذا حسين ) از او                      سرزد، چنانكه آتش از آن، در جهان فتاد

پس با زبان پر گله ، آن بضعة البتول                          رو بر مدينه كرد ، كه يا ايها الرسول

 

بند نهم:

اين كشته فتاده به هامون، حسين تست                  وين صيد دست و پا زده در خون، حسين تست

اين نخل تر، كز آتش جانسوز تشنگي                       دود از زمين رسانده بگردون، حسين تست

اين ماهي فتاده به دياري خون، كه هست                 زخم از ستاره، بر تنش افزون، حسين تست

اين غرقه ي محيط شهادت، كه روي دشت                 از موج خون او شده گلگون، حسين تست

اين خشك لب فتاده ي دور از لب فرات                      كز خون او، زمين شده جيحون، حسين تست

اين شاه كم سپاه، كه با خيل اشك و آه                    خرگاه، زين جهان زده بيرون، حسين تست

اين قالب تپان، كه چنين مانده بر زمين                     شاه شهيد ناشده مدفون حسين تست

چون روي در بقيع، بزهرا خطاب كرد                          وحش زمين و مرغ هوا را ، كباب كرد

 

بند دهم:

كاي مونس شكسته دلان حال ما ببين                     ما را غريب و بيكس و بي آشنا ببين

اولاد خويش را كه شفيعان محشرند                         در ورطه ي عقوبت اهل جفا ببين

در خلد، بر حجاب دو كون آستين فشان                    وندر جهان مصيبت ما بر ملا ببين

ني ني ورا چو ابر خروشان به كربلا                          طغيان سيل فتنه و موج بلا ببين

تنهاي كشتگان همه در خاك و خون نگر                    سرهاي سروران همه بر نيزه ها ببين

آن سر كه بود بر سر دوش نبي(ص) مدام                   يك نيزه اش ز دوش مخالف جدا ببين

آن تن كه بود پرورشش در كنار تو                             غلطان بخاك معركه ي كربلا ببين

يا بضعة البتول ز ابن زياد داد                                    كو خاك اهلبيت رسالت بباد داد

 

بند يازدهم:

خاموش محتشم كه دل سنگ آب شد                      بنياد صبر و خانه ي طاقت خراب شد

خاموش محتشم كه ازين حرف سوزناك                    مرغ هوا و ماهي دريا كباب شد

خاموش محتشم كه ازين شعر خونچكان                   در ديده اشك مستمعان خون ناب شد

خاموش محتشم كه ازين نظم گريه خيز                    روي زمين به اشك جگرگون پر آب شد

خاموش محتشم كه فلك بسكه خون گريست            دريا هزار مرتبه گلگون حباب شد

خاموش محتشم كه بسوز تو آفتاب                          از  آه  سرد  ماتميان  ماهتاب  شد

خاموش محتشم كه ز ذكر غم حسين (ع)                 جبريل را ز روي پيمبر حجاب شد

تا چرخ سفله بود خطايي چنين نكرد                        بر هيچ آفريده جفايي چنين نكرد

 

بند دوازدهم:

اي چرخ غافلي كه چه بيداد كرده اي                        وز كين چها درين ستم آباد كرده اي

بر طعنت اين بس است كه با عترت رسول                 بيداد كرده خصم و تو امداد كرده اي

اي زاده زياد نكرده است هيچ گاه                             نمرود اين عمل كه تو شداد كرده اي

كام يزيد داده اي از كشتن حسين(ع)                        بنگر كه را به قتل كه دلشاد كرده اي

بهر خسي كه بار درخت شقاوت است                      در باغ دين چه با گل و شمشاد كرده اي

با دشمنان دين نتوان كرد آنچه تو                             با مصطفي و حيدر و اولاد كرده اي

حلقي كه سوده لعل لب خود نبي بر آن                    آزرده اش به خنجر فولاد كرده اي

ترسم ترا دميكه به محشر بر آورند                            از آتش تو دود به محشر در آورند

+ نوشته شده در  پنجشنبه 20 دی1386ساعت 21:16  توسط «مريم السادات صائم كاشاني»  | 

میلاد

دو ماهگی دلکده ی پاییزیم گوارای وجود ذی جودتان باد
+ نوشته شده در  پنجشنبه 20 دی1386ساعت 20:18  توسط «مريم السادات صائم كاشاني»  | 

روز نخست حضورم يادش هماره غزل باد

 

 

«به نام آفريدگار پاييز و عشق و مريم»

 

 

يك تكه سلام، دو فنجان مكث و سه نقطه چين لبريز از واژگاني كه به پاسِ ... سال زندگي در سينه ي بي كينه ام انباشته ام و مي خواهم حالا در اين لحظه و در اين روز كه مولد يك اتفاق نقره اي است، به پاي تك تك گلبرگ هاي مريم احساسم بريزم تا شايد باور كند لحظه لحظه ي حضورشان را در باغ سبز انديشه ام به نظاره نشسته بودم و براي عطر جاويدانشان دستان مرغ آمين را مي بوسيدم.

هر سال با طلوع سپيده ي احساس نارنجيم دستان نوازشگر خانواده ام رامشگر نغمه ي زندگاني ام بود و امسال در كنار آن خود نيز گيسوان مهتاب را رقصانيدم و چه زيباست لمس سال هاي زندگي ام كه هر روزشان را با طلوع خورشيد مهرباني ها آغازيده ام و با غروب او نيز به پايان برده ام.

سال هايي كه هر كدام برايم تقدس خاصي را داشتند، اما امسال برايم شيرين تر از هر سال است تلاقي سال تولدم با روز تولدم اتفاق طلايي است كه در كنار برگ هاي قرمز و نارنجي پاييز، خورشيد خيالم را از دريچه ي  آسمان باورم به تماشا وا مي دارد و چه ديدني است لحظه اي كه نگاه عاشقانه ي خورشيد تخيل و ماه احساسم در حوالي كوچه ي دخترك گل فروش كه در سبدش گلي نيست جز مريم احساس، اتفاقي مي اوفتد.

و به پاس اين رويداد نقره اي تولدم را نه، كه زندگاني ام را جشن مي گيرم.

 

آري، بيستم آبان ماه روز آغاز من و روز گشودن پنجره ي كلبه ي پاييزييم گواراي  وجود آفتاب مهرباني ها ...

 

 

 

و اينك ميهمانتان مي كنم با جرعه اي از جام يك غزل مثنوي كه پايان بخش سخن حال است:

  

 

روز نخست حضورم يادش هماره غزل باد

 

من شاعرت هستم و تو  نقاش پاييز قلبم

آن فصل رؤيايي من، فصل طرب خيز قلبم

امشب سرودم دوباره، از عشق دارا و سارا

اما نه خط مي زنم باز، نقاش پاييز قلبم!

امشب تمام وجودم نارنجي و قرمز و زرد

رنگ همان لحظه هاي احساس لبريز قلبم

امشب مرا باز بردي گِرد ضريح طلاييت

آن جا كه كردم فدايت هستي ناچيز قلبم

روز نخست حضورم يادش هماره غزل باد

يك روز پاييزي و سرد، شمع دلاويز قلبم

آن روز پاييزي و سرد هرگز نگردد فراموش

روز طربناك جانم، روز دل انگيز قلبم

يك تكه از آسمان را امشب براي تو چيدم

شايد كه باور كني باز تصوير يادت كشيدم

امشب به پاس صفايت بال و پري باز كردم

هفت آسمان را گذشتم تا باز دورت بگردم

امشب تفأل زدم باز بر حافظ چشم هايت

خواندم غزلواره ي عشق، نازآفرينم برايت

يكبار ديگر نهادم پا جاي پاي نگاهت

هشت آسمان غزل را كردم فداي نگاهت

يك بار ديگر فشاندم بر آستانت گهرها

آيينه زار دلم شد، خورشيد اشك و شررها

شد چلچراغ حريمت، اشك جگرتابم امشب

چون زلف ناز سخن باز، بي تاب بي تابم امشب

 

 

پـاييـز گـواراي وجـود نازنينتـان

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 20 آبان1386ساعت 0:0  توسط «مريم السادات صائم كاشاني»  |